عبد المحمد آيتى

66

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

مذكور ميان الفى و امراء مصرى مخالفتى ظاهر شد . سنقراشقر با جمعى امراء ترك بحرى از روى مصلحت كناره گرفتند و عيسى بن مهنّا از امراى شام و آن نواحى با او دم موافقت زدند . الفى در دمشق مستعد مقاتلت با ايشان بود . در همين احوال خبر رسيد كه فوجى از اتراك بحرى كه از لشكر مصر هزيمت يافته‌اند به جوار عانه و حديثه پيوسته‌اند [ 103 ] از جهت احتياط و تفحص رسولى را به اتفاق شحنه و امراء لشكر فرستاد يعنى صاحب ديوان علاء الدين تا سنقراشقر و عيسى بن مهنّا را به بندگى ايلخان دعوت كنند . اتفاقا انهزام آنان از الفى مقارن وصول رسول افتاد . بدان رسالت شاد شدند و عيسى برادر خود را همراه رسول به بغداد فرستاد . صاحب علاء الدين او را به ايلخان معرفى كرد و قضايا را شرح داد ايلخان برادر عيسى را تشريف داد و زر و غله بر بغداد حواله كرد . در آن وقت شهزاده منكوتيمور لشكر بر كنار فرات كشيده بود بر قصد شاميان . به خدمت او نيز رسولى فرستادند و اظهار بندگى كردند . نزد سلطان ماردين « 1 » نيز همين ارسال مراسلت رفت ايشان هر يك از مقام خود كيفيت حال را اعلام حضرت كردند و حكم شد تا منكوتيمور لشكر بازگرداند اما بايدواغول از طرف ديگر به ديار شام لشكر برد و خلقى كثير به قتل آورده بود . مقصود از اين شرح اين است كه خلاصهء انديشهء ايشان دروغ و خيال بود و بدين سودا كه ايلخان فرمان شكنجه و آزار بيشتر دهد از پى او براندند و اين كذب و افتراء عرضه داشتند . اما ايلخان از واقعيت آگاه شد و به استحضار صاحب علاء الدين فرمان داد و رسول فرستاد تا در حضور او تحقيق شود . ولى وقتى رسول به بغداد درآمد كسى حاضر نشد بر ضد علاء الدين شهادت دروغ دهد . مخالفان انديشيدند كه اگر او را آزاد سازند كسى از آنها در اثبات اين افتراء جانبدارى نخواهد كرد . پس رسول را به مال فريفتند تا صاحب علاء الدين را همچنان در بند و زنجير مىداشت . [ 104 ] در تمام اين حالات صاحب همچنان استوار بود . او را پس از يك ماه مقيدا با گروه رسولان نزد ايلخان فرستادند . در آن سفر بهاء الدين على بن عيسى الاربيلى و نور الدين عبد الرحمن التسترى كه از نعمت‌پروردگان صاحب علاء الدين بودند نيز همراه آنان بودند . اگرچه از بيم نمىيارستند به عيان از او دلجوئى كنند گاهگاه به زبان شعر ، خود و صاحب را تسلّى

--> ( 1 ) - چ : ميردين